یلدا، این دیرینهترین میعادگاهِ ایرانی، تنها جابهجایی یک دقیقه در تقویم نیست؛ بلکه ایستگاهی است برای بازخوانیِ هویتِ گمشدهی ما.
در روزگاری که صدای قلقلِ سماور جای خود را به سکوتِ سردِ نمایشگرها دادهاست، بازگشت به حافظهی جمعی و لمسِ گرمای دستِ بزرگترها، نه یک انتخاب، بلکه یک ضرورت برای بقای عاطفی است.
این نوشتار، سفری است از اتاقهای کاهگلیِ پر از سایه تا تنهاییهای دیجیتال.
۱. وداعِ زرد، سلامِ سپید
پاییز، با کولهباری از برگهای خشک و خاطراتِ بارانخورده، در آخرین ایستگاهِ آذر به یلدا میرسد. در این دقیقهی اضافی، پاییز گویی تمامِ ناتمامهایش را به زمستان میسپارد و چهرهی سپیدپوش و باوقارِ دیماه از افق نمایان میشود. یلدا، بهانهای است برای آنکه باور کنیم حتی در طولانیترین تاریکیها هم، نورِ با هم بودن میتواند معجزه کند. حسی که در هوای این شب موج میزند، با تمام شبهای سال متفاوت است؛ گویی نبضِ زمین برای چند لحظه بیشتر تپیدن، درنگ میکند.
۲. جادوی کرسی و روایتهای ناتمام
در روزگاران نه چندان دور، دورهم بودن نه یک تکلیف، بلکه نبضِ زندگی بود. مرکزِ ثقلِ خانهها، کرسیِ گرمی بود که تمامِ نسلها را به هم گره میزد. وقتی لحافِ سنگین و گلدار را تا چانه بالا میکشیدیم، جهانِ بیرون با تمام سرمایش فراموش میشد. روایتهای پدربزرگ و قصههای ننه-سرما، ما را به سفری ذهنی میبرد که هیچ فیلم سینمایی یا پلتفرمِ مدرنی توانِ خلقِ آن تصویرسازیهای ناب را ندارد. در آن فضا، گوش کردن، نوعی عبادت بود.
چای برای ما ایرانیان، فراتر از یک نوشیدنی، نمادِ گفتگوست. در آن سالهای دور، سماورِ برنجی در گوشهی اتاق، حکمِ قلبِ تپندهی خانه را داشت که مدام با صدای قلقلاش، حضورِ گرمِ زندگی را یادآوری میکرد. قوری چینی با بندزنیهای ظریفش بر فرازِ بخارِ سماور میخرامید و عطرِ چایِ تازهدم، تمامِ منافذِ دیوارهای گچ و خاکی را پر میکرد. آن چای خوردن، طعمی از آرامش داشت که در فنجانهای کاغذی و عجولانهی امروز یافت نمیشود.
۴. میوههایی با طعمِ اصالت
سفرههای یلدای قدیم، اگرچه از تنقلاتِ پرزرق و برق و فانتزیِ امروزی تهی بود، اما برکت در آن موج میزد. پدر، با نگاهی برخاسته از حکمتِ تجربه، میوه را مایه سلامت میدانست و سفره را با انارِ سرخ و سیبِ معطر میآراست. میوههای آن زمان، با سمومِ شیمیایی و مهندسیِ ژنتیک بیگانه بودند؛ آنها طعمِ واقعیِ زمین را میدادند. امروز اما، اگرچه میوهها براقتر و درشتتر شدهاند، اما گویی در میانه راهِ تکنولوژی، روح و عطرِ خود را گم کردهاند.
۵. رقصِ سایهها بر دیوارهای خسته
یادم هست دیوارهای خانهمان سپیدیِ بیروحِ گچهای امروزی را نداشت؛ رنگی از خاک و قدمت داشت. در آن نیمهتاریکی که تنها چراغِ نفتی (لامپا) با شعلهای لرزان میسوخت، من با دستهایم روی دیوار سایهبازی میکردم. سایهها اگرچه بر آن دیوارهای کدر به سختی دیده میشدند، اما برای من از هر انیمیشنِ باکیفیتی، واقعیتر بودند. آن سایهها، تجسمِ خلاقیتِ کودکی بودند که با کمترین نور، بیشترین رویا را میساخت.
زمان گذشت و ما در هیاهوی مادیات و دنیای ماشینی غرق شدیم. امروز، دنیای دیجیتال و شبکههای اجتماعی، دیوارهایی بلندتر از دیوارهای کاهگلیِ قدیم میان ما کشیدهاند. “صله رحم” که روزی ستونِ خیمهی خانواده بود، جای خود را به “لایک”ها و “استوری”های بیروح داده است. اعتیاد به فضای مجازی، چون خورهای به جانِ رابطهها افتاده و ما را در جزیرههای تنهایی محبوس کرده است. یلدای بسیاری از ما، حالا به جای نگاه کردن در چشمهای لرزانِ پدر و مادر، در زدنِ چند دکمه و فرستادنِ یک فایل صوتی خلاصه میشود.
۷. سخن آخر: بازگشت به آغوشِ حقیقت
یک پیامکِ تبریک یا یک تصویرِ متحرک، هرگز نمیتواند جایگزینِ گرمای دستِ مادر یا لبخندِ پیروزمندانهی پدر شود که در کنجِ تنهاییِ اتاق، چشم به در دوختهاند. یلدا بهترین فرصت است برای یک “شورش” علیه دنیای مجازی؛ برای آنکه گوشیها را خاموش کنیم و به دنیای واقعی بازگردیم. بیاییم امسال، دوباره با نورِ یک شمع، روی دیوارِ دلهایمان سایه بسازیم و به یاد آوریم که زندگی، همین لحظاتِ نابی است که در کنار هم، بدونِ واسطهی نمایشگرها، سپری میکنیم. یلدا یعنی پیروزیِ نور بر تاریکی؛ بگذاریم امسال نورِ محبتِ واقعی، تاریکیِ اعتیادِ دیجیتال را بشکند.
نوشته: رحیم بایزیدی – مدیر مسوول
مهاباد/بالویز/1404/10/01-01:00:00/خبر24748/ د 1308/
دومین انیمیشن پرمخاطب تاریخ سینمای ایران
ارتقای کیفیت زندگی و تردد شهروندان مهابادی
در مجموع ۴۰ میلیارد ریال هزینه شده است
این انیمیشن در پرده نهایی خود مسائل عاطفی زیادی را مطرح میکند
Δ